سلام
من بر گشتم. اومدم خونه. حدود يك ماه خونه نبودم. اين آخريا ديگه داشتم ديوونه مي شدم. روز هاي عجيبي بود. دانشگاه قبول شدم هم آزاد و هم دولتي. آزاد تهران و دولتي شيراز. حالا خونه ام و دو روز ديگه دوباره مي رم شيراز.
تو اين مدت واسه اولين بار تو زندگيم!!! دلم واسه بابام تنگ شد. احساس كردم دوست دارم برگردم خونه. دوست دارم مامان و بابام رو بغل كنم. نمي دونم چي بهم گذشت كه اينجوري شدم ولي از اين حس هاي غريب زياد داشتم تو اين يكي دو هفته ي آخر. شايد دارم بزرگ مي شم. شايد هم دارم دوباره بچه مي شم. نمي دونم ولي حس خوبي ندارم نسبت به اين تغييرات. اون جوري راحت تر بودم. اونجوري. . .
نمي دونم.
به هر حال دارم مي رم شيراز و بايد بگردم دنبال يه سوييت يا اتاق و كاراي ثبت نامم رو درست كنم و . . .
تحقق اهداف 8 ساله. يه جيغ خيلي گنده از خوشحالي و هيجان مونده تو گلوم. دعا كنيد بتونم آزادش كنم.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 1:28  توسط مينا خانم
|
سلام
من يه معذرت خواهي بده كارم. به كي ؟ فرقي نمي كنه ولي به هر حال ببخشيد.
شيراز اونقدر خوش مي گذره و من اونقدر تو زندگي گم مي شم كه كلا يادم ميره يه زماني هر روز on بودم. اونقدر كه حتي حدود 20 روزه سراغ نت نيومدم. به هر حال اين روزا دارم زندگي مي كنم به معناي واقعي كلمه. خوشبختي رو حس مي كنم. با يه لبخند دايم از سر رضايت.
اميد وارم همه هميشه خوشبختي رو لمس كنن.
يا حق
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 16:39  توسط مينا خانم
|
سلام
اگه خدا بخواد از پست بعد رو توي شيراز واستون مي نويسم. اميدوارم درك كنيد كه از شوق و هيجان توي پوست خودم جا نمي شم. دلم مي خواد فرياد بزنم. يه سري نقشه ها دارم كه اگه عملي بشه محشره. تا چند روز ديگه ميرم ولي به عنوان مسافر و تا جايي كه بتونم مي مونم و كشش مي دم و بر نمي گردم. بعد اواخر مرداد ميام و يه سفر خانوادگي 15 روزه در پيش داريم و بعد هم كه ايشاا . . . دانشگاه و تا ابد شيراز. نقشه ي قشنگيه اميدوارم بگيره. وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ي واسم دعا كنيد.
يا حق
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:43  توسط مينا خانم
|
مدت ها بود مي خواستم يه قايق بسازم و به آب بندازم و از اين خاك غريب دور بشم. به قول پائول كوئيلو افسانه ي شخصيم اين بود.نه از شكست ترسيدم و نه از سختي هاي كار. به هر قيمتي بود بالاخره ساخمش و حالا منتظر يه فرصت مناسبم تا بادي بياد و وضعيت دريا مساعد باشه تا بندازمش تو آب و دور شم از اين خاك غريب كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه ي عشق قهرمانان را بيدار كند.
بالاخره داره تموم مي شه انتظار 8 ساله ي من واسه رفتن از اينجا، واسه رفتن به شهر خودم-شيراز-. واسه رسيدن به افسانه ي شخصي ام. خوشحالم.
حالا مي دونم كه پارسال نبايد شيراز مي موندم. حالا ديگه مطمئنم هيچ كار خدا بي حكمت نيست. حالا مي دونم كه قايقم از تور تُهيه و دلم از آرزوي مرواريد. و خيلي چيزاي ديگه كه اگه پارسال دوباره بر نگشته بودم خونه ياد نمي گرفتم.
پس حالا با دست پر و دل مطمئن به افسانه ي شخصيم مي رسم. از خدا مي خوام كه بادي بياره و دريايي آروم تا من راه بيفتم.
از خدا ممنونم كه تو اين مدت باهام بود حتي روز هايي كه من باهاش نبودم. و به خودم تبريك مي گم كه از هيچ چيز نهراسيدم تا قايقم رو ساختم.
اميد وارم روزي همه به افسانه هاي شخصي شون برسن. آمين
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 20:52  توسط مينا خانم
|
جمعه كنكوره. يا به قول يكي از بچه ها "كن روشن دل" . بعد از 12 سال درس خوندن تو اين مدرسه هاي لعنتي پس فردا قراره بريم بگيم تو اين مدت چي كار كرديم.
واسه همه اونايي اين چند روز كنكور دارن دعا مي كنم. شما هم واسه ما دعا كنيد شايد فرجي شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 23:42  توسط مينا خانم
|
نامه ام بايد كوتاه باشد
ساده باشد
بي حرفي از ابهام و آينه،
از نو برايت مي نويسم
حال همه ي ما خوب است
اما تو باور مكن!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 1:15  توسط مينا خانم
|
كاش دوستي هامون خالي از دروغ و ريا بود.
كاش جرات داشتيم و پاي كارايي كه مي كرديم مي ايستاديم.
كاش مي فهميديم دوستي يعني صداقت.
كاش قدر اين لحظه هايي رو كه داره مي ره و ديگه بر نمي گرده ،مي دونستيم.
كاش مي فهميديم با حتي يه دروغ كوچولو چه چيزايي رو كه از دست نمي ديم.
و هزار كاش و دريغ و افسوس ديگه كه خيلي هامون هيچ وقت نمي فهميم و نمي بينيم و از كنارشون ميگذريم، بدون اينكه ذره اي حسشون كنيم. و جالب تر اينكه هميشه هم واسمون سوال مي مونه كه :ما كه همه كارمون درست بود، پس عيب كار از كجاست.
حيف اين روزا. . .
ياد باد آن روزگاران ياد باد. . .
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 21:50  توسط مينا خانم
|
هي فلاني
زندگي شايد همين باشد. . . .
آه اي زندگي منم كه هنوز
با همه ي پوچي از تو لبريزم!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 22:34  توسط مينا خانم
|
خدايا
براي سال نو
ازت شيريني مي خوام
با يه لباس قشنگ
يه عروسك گنده
و اگه ممكنه "يه ذره عشق"
حتي اگه فقط ، يه ذره ي كوچولو مونده باشه!
نوروزتان پيروز
يادتون باشه لحظه ي تحويل سال بخنديد تا سالي پر خنده داشته باشيد.
به اميد سالي پر بركت.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 21:14  توسط مينا خانم
|
چند روزه دارم فكر مي كنم. به امروز. به 24 اسفند. به چهار سال پيش يه همچين روزي. چند روزه دارم به تمام روزهايي كه تو اين 4 سال گذشت فكر مي كنم.تمام روزهاي شاد و غمگيني كه با هم پشت سر گذاشتيم. تمام روزهايي كه حتي اگر غمگين بود واسه ما شيرين بود. روزهايي كه پا به پاي هم و دست در دست هم ساختيمشون و به خودمون و به همه ثابت كرديم ما از اون بيدا نيستيم كه با اين بادا بلرزيم. ثابت كرديم واسه با هم بودن پاي همه چيز ايستاديم. پاي خوب و بد و پاي سخت و آسون. ثابت كرديم اين "ما" تا خودمون نخوايم "من" و "تو" نمي شه. و چه چيزاي بزرگ و كوچيك ديگه اي كه "ما" رو ساخت و باني و باعث همش هم ما دو نفر بوديم.و مي دونم تا عمر داريم به اين روز ها افتخار خواهيم كرد.
تو اين چند روز به اين فكر كردم كه با چه كلام و لحن و سخني مي شه چهارمين سالگرد يه دوستي پاك و والا رو به دوستي تبريك بگم كه چند ماهيه ديگه ندارمش و امسال در كنارم نيست (يا شايد هم در كنارش نيستم) تا اين روز رو با غرور و افتخار و ، دل به دل هم جشن بگيريم.
فسقلي من چهارمين سالگردمون مبارك.(با اينكه ديگه مال من نيستي، ولي هميشه آقا كوچولوي من مي موني)
كوشمولوت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 1:19  توسط مينا خانم
|